|
|
|
|
|
سلام.از اینکه یک ماهی نیامدم و از هیچکدومتون خبر نگرفتم و هیچ حرفی هم قبلش نزدم واقعا از صمیم قلب معذرت میخوام. شاید و احتمالا هم این آخرین بار باشه که مطلبی می نویسم چون فکر نکنم که در آینده حرفی مونده باشه که بخوام بگم. فقط اومدم معذرت خواهی بکنم از همه شما و بگم چرا نبودم. از اون حادثه تا الان دیگه با محدثه نه ارتباطی داشتم، نه تلفنی و نه صحبتی.هیچ هیچ.فقط منتظر عید نوروز هستم تا ببینم رفتارش در قبال من چی میشه.ولی رفتار من مشخصه، حمید در مقابل محدثه مثل 4 سال پیش که هیچ احساسی بین ما نبود.نه مثل 2-3 ماه پیش. بعد از اون اتفاق که در روز برفی برام پیش اومد، تصمیم گرفتم که دو سه روز بعدش بهش اس ام اس بدم و از اینکه مزاحمش شدم معذرت خواهی بکنم.مطمئن بودم که زنگ زدن هیچ فایده ای نداره و نامه نوشتن هم بی خیال. پس اس ام اس و اینبار با شماره موبایل خودم نه موبایل غریبه اس ام اس رو ساعت پنچ و نیم عصر نوشتم .اینطوری: از اینکه اس ام اس دادم و زنگ زدم خودم هم ناراحت شدم چون میدنم که مزاحمت شدم این بود اس ام اسی که دادم.دل تو دلم نبود و اصلا رو زمین نبودم و منتظر جوابش بودم.یکی زنگ زد و با عجله پریدم به موبایلم ولی رفیقم بود! صبر کردم و بازم صبر کردم ولی جوابی نیامد.یک تیر دیگه به چله گذاشتم و پرتاب کردم. اس ام اسی با این متن تقریبا نیم ساعت بعد از مسج قبلی: منو بخشیدی؟ اما بازم مسج نیامد.گوشی م رو خاموش کردم و دنیا رو سرم خراب شد.درس و امتحان رو به کل فراموش کردم و تمام ذهن و فکرم شده بود آینده من با محدثه. دیگه محدثه برام مثل سابق اهمیت نداشت.با رفیقم که 3سال با او در مورد محدثه درد و دل میکردم میگفت:بی خیالش. من که بهت گفتم آخرش چیزی نمیشه. ارزشش رو نداره.من خودم سرم به سنگ خورد و از این جور حرفا و منو بیشتر ترغیب کرد که یواش یواش فراموشش بکنم. البته من بدون حرفای اون هم تصمیم داشتم که دیگه مثل سابق نباشم.درسته محدثه رو یه کم دوس داشتم و اگه اون قبول میکرد حاضر بودم برم خواستگاری و بگیرمش ولی دیگه مثل سابق نبودم.به خودم گفتم که دیگه دنبال محدثه نمیری و دیگه مثل گذشته باهاش رفتار نمیکنی و دیگه 24 ساعت اسمش رو به زبون نمیاری و دیگه هرجا که رفتی ازش تعریف نمی کنی و دیگه اجازه نمیدی تو خوابت بیاد و دیگه تو خیابونا برای حرف زدن با محدثه تمرین نمیکنی و خیلی دیگه های دیگه!! و فقط در یک صورت مثل سابق میشی که محدثه خودش بیاد و خودش دست به کار بشه. روزها و شبهای اول به سختی گذشت، انگار که 100سال پیر شدم.حرف نمی زدم، خنده هایی که همیشه در کنار دوستان داشتم دیگه تمام شده بود و شده بودم مرده متحرک. اما چرا خودم رو اینقدر عذاب بدم؟باید یه جوری از این مخمصه بیرون بیام. تصمیم گرفتم که 2-3 هفته ای برم مسافرت .مسافرت عادی نه، مسافرتی که فقط خودم باشم.انگار که رفتم زندان. مسافرتی که نه موبایلم کنارم باشه، نه رفیقم باشه،نه خانواده و نه هیچکس. از تمام دنیا بی خبر بودم. مسافرت خیلی بهم کیف داد طوری که 2 هفته شد یک ماه! وقتی برگشتم خیلی چیزا عوض شده بود.مبارک از مصر رفته بود، ژاپن قهرمان اسیا شده بود . خیابون بغل خونمون که قبلا بیابون بود، حالا کاملا برای 22 بهمن اماده بهره برداری شده بود و خیلی چیزای دیگه که نبودم و تغییر یافته بود. مهمترین چیزی که عوض شده بود من بودم. شده بودم یک آدم شاد و بشاش مثل سابق سفری که داشتم واقعا بهم کمک کرد که خودم رو پیدا بکنم. روزای اول اصلا دخترا برام موجودات اضافی تو ذهنم جا گرفتند.اصلا به دخترا نگاه نمیکردم و نگاهم به تمام دخترا فرق کرده بود!!!!!!!! ولی این سفر من رو دوا کرد.آخه پسر احمق، چیکار داری به بقیه دخترا؟ تو که اول و آخرش باید یه زن برای خودت انتخاب کنی. الان یاد گذشته ها میکنم و بعضی اوقات میخندم. البته یکیش گریه داره! چون که مجبورم 10 روز روزه بگیرم! اخه نذر کرده بودم که اگه یه اتفاقی برای محدثه بیفته 10 روز روزه بگیرم و الان اون اتفاق افتاده. اتفاقی که اون زمان فکر میکردم که اگه بیفته من رو به محدثه خیلی نزدیک میکنه ولی الان اون اتفاق افتاده و هیچ فرقی به حال رابطه ما نمی کنه چون تا زمانی که من مثل سابق نشم اون کمک الهی هیچ فایده ای نداره. حالا من موندم و 10 روز، روزه گرفتن الکی.تازه یه چیز دیگه هم نذر کردم که باید ادا بکنم.روزه رو با اون سختی میگیرم ولی اون دیگه دهنم رو سرویس میکنه. به همین خاطر بهتون نمیگم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 18:48 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بیدار شدم دیدم همه جا برفیه. تا چشم کار میکنه زمین سفید پوش شده. بعد از حدود 3 سال برف باریده و من خیلی خوشحال بودم.خوشحال از اینکه دارم یکی دیگه از زیبایی های زمستان را می بینم ، ولی نمیدونستم که همین روز ، بدترین روز عمر 22 ساله من خواهد بود.تا عمر دارم 22 دیماه رو فراموش نمیکنم.تا عمر دارم روز برفی رو فراموش نمیکنم. تا عمر دارم از هرچی برف و برف بازیه بدم میاد. خب بذارید بگم که چی شد و قضیه از کجا شروع شد. هفته پیش رفتم خونه محدثه اینا. بدترین سفر عمرم رو داشتم. محدثه اصلا بهم محل نمیداد.نمیدونم از من بدش میومد یا اینکه امتحان داشت ولی همش میرفت توی اتاق یا آشپزخونه و در رو پشت سرش می بست. توی 2 روز شاید 2 یا3 کلمه بیشتر با هم حرف نزدیم. هنوز هم نمیدونم چرا اینطوری شده بود. وقتی میخواستم برگردم مادر محدثه یه بسته بهم داد و گفت اینا امانتی هست و باید بدی دست فلانی. من هم قبول کردم و گفتم وقتی رسیدم خونه سعی میکنم در سریع ترین وقت بهشون برسونم. سه شنبه شب رفتم خونشون. یعنی 21 دیماه. رفتم خونشون و نشستم. امانتی ها رو بهشون دادم و ازم تشکر کردند.نشستم و موبایل طرف رو گرفتم و داشتم باهاش بازی میکردم.خود همون طرف هم که کار داشت و رفت آشپزخونه. همینطور که داشتم با موبایلش بازی میکردم یدفعه اس ام اس رسید با این عنوان که: کار داشتید زنگ زدید؟شماره اش رو دیدم.مال محدثه بود. من هم از صاحب موبایل پرسیدم که محدثه اس ام اس داده که با ما کار داشتید زنگ زدید؟ مثل اینکه اینا چند دقیقه قبل از اینکه من اونجا برسم زنگ زده بودند خونه محدثه اینا و میخواسته با مادرش صحبت بکنه اما اونا هم انگار خونه نبودند و شماره روی تلفن میفته. حالا برگشتند خونه و دیدن که این زنگ زده. خلاصه کنم. این صاحب موبایل هم گفت:بنویس نه.کار نداشتم. من هم خواستم طوری بنویسم که محدثه بفهمه که اس ام اس رو یکی دیگه داده. به همین خاطر نوشتم که:نه، کار نداشته.بفرمایید شام. چند دقیقه بعد محدثه جواب داد که:نه،مرسی. امانتی ها رسید؟ خب، مثل اینکه هنوز نفهمیده بود! در جوابش دیگه طوری نوشتم که 100% مطمئن بشه. نوشتم که: هاها.نگران نباش.امانتی ها رو آوردم.خوشحال هم شدند. جواب داد که: شما؟؟ حالا دیگه باید میگفتم. تو جواب بهش گفتم که:امانتی ها رو از دست کی فرستادید؟ چند دقیقه طول کشید.خیلی طول کشید.من که اصلا حواسم به زمان نبود، فکر کنم بین 5 تا 10دقیقه طول کشید. سرگرم دیدن بازی ایران-عراق بودم که در جواب این جمله ی زهردار رو گفت که خیلی خیلی متعجب شدم. نوشت که:ببخشید، فکر کردم صاحب موبایله. دیگه اس ام اس نده.بای دیگه موندم. چشام چهار تا شده بود.مگه من چی گفتم؟ مگه حرف بدی زدم؟خدای نکرده مگه فحش دادم؟ به خدا هیچ کاری نکردم جز اینکه 3 تا اس ام اس دادم. هنوز هم نمیدونم چرا این جواب رو داد. از همون لحظه تا زمانی که بهش زنگ زدم حالم واقعا خراب بود. شب تصمیمم رو گرفتم. فردا شب ساعت 5 داداشش و پدرش خونه نیست. خود محدثه هست و مادرش. میتونم بهش زنگ بزنم که :بابا چیه؟به خدا من کاری نکردم. چرا ازم ناراحتی؟ اصلا ازم ناراحتی یا نه؟ برنامه ام رو ریختم. یه سیمکارت داشتم که شماره اون رو هیچکی نداره. اون رو گذاشتم تم موبایل و با اون خواستم که زنگ بزنم.اگه با موبایل خودم زنگ میزدم(1-شاید گوشی دست داداشش بود. این یعنی ریسک. یعنی مرگ من. 2-محدثه از دستم به یه دلیلی عصبانی بود.اگه شماره من رو می دیدید حتما جواب نمیداد.)تصمیم گرفتم که از صبح تا ظهر درس بخونم. از ساعت 3 به بعد به مدت یکی دو ساعت میرم تو کار این تلفن. متن آماده میکنم تا کلی باهاش حرف بزنم. اصلا دوس نداشتم به جای اینکه کار رو درست بکنم، کارها خراب تر بشه. به همین خاطر خیلی روی متنم وقت گذاشتم. تا حالا 2یا3 بار با محدثه صحبت کردم. هر دفعه هم از بس هولل میشدم که یادم میره چی میخواستم بگم. اینو که به رفیقم گفتم بهم پیشنهاد داد که:هرچی میخوای بگی رو بنویس.یکی دو بار تمرین کن و کاغذ رو جلوی خودت نگهدار تا اگه یادت رفت سریع بهش نگاه بکنی و یادت بیاد تا چیزی از قلم نیفته. یک و نیم ساعت تا 2ساعت کامل روش وقت گذاشتم. تمام حرفای این چند وقته رو به صورت تیتر نوشتم و کلی هم تمرین کردم. کوچه خیابونها خلوت خلوت بود و همه خونه شون بودند.هیچکس توی خیابون نبود. متن رو که نوشتم رفتم بیرون و توی برفها تمرین کردم.خیلی احساس خوبی داشتم. انگار محدثه جلوی چشام بود و دارم باهاش حرف میزنم و برف هم داره میاد (اخه خیلی برف دوس دارم. یعنی دوس داشتم!)طوری حرف میزدم که انگار که دارم با تلفن صحبت میکنم. بلند بلند حرف میزدم تا عادت کنم و وقتی تلفن زنگ میزنم هول نشم. شاید 10بار تمرین کردم.بیشتر وقتم رو هم قسمت اول تلفن گرفت.یعنی اینکه چطوری کار رو شروع کنم. خلاصه اینکه کار تمام شد و ساعت تقریبا 5:15 شد. گفتم دیگه وقتشه. اولش باید مطمئن میشدم که داداش و باباش خونه هست یا نه.آخه اون روز برف می بارید و شاید اونا سر کار نباشند. به یه بهونه خیلی الکی زنگ زدم موبایل باباش و ته توی قضیه رو در آوردم. باباش بیرونه و تا نیم ساعت دیگه میرسه خونه. اما.... اما داداشش به خاطر اینکه برف می بارید خونه هست!! اینو که گفت یدفعه سرجام خشکم زد. پیش خودم گفتم:این همه برنامه ریختم و تمرین کردم. عجب بدشانسی. یه کم فکر کردم و به عواقب زنگ زدن فکر کردم. گفتم بی خیال.من خیلی کار کردم و اگه زنگ نزدم فرصت بعدی معلوم نیست کی بوجود بیاد. تصمیمم رو گرفتم و گفتم زنگ میزنم.هرچی خدا بخواهد و خدا هم قطعا برای من بد نمیخواد. اولش آیت الکرسی رو خوندم.بعدش حمد و سوره رو خوندم و رفتم یه گوشه که خیلی جای دنجی بود. هم اینکه برف نمیومد و سایه بون داشت ، به همین خاطر گرم بود.هم اینکه کسی از اون دور و بر رد نمیشد. شماره رو گرفتم و دکمه تماس رو زدم. 2-3 ثانیه طول کشید که یه آدم احمق کودن رسید. سریع دکمه پایان تماس رو زدم و گوشی رو گذاشتم توی جیب. بدبختی طرف هم آشنا بود! یه کم با هم حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم تا اینکه مرتیکه بزغاله بلند شد و رفت. تقریبا 5 دقیقه طول کشید و من موبایلم رو از جیبم در آوردم. ولی خشکم زد!! من احمق از بس عجله کرده بودم، دکمه پایان تماس رو کامل فشار نداده بودم و گوشی من هم همینطور شماره گرفته بود! هنوز هم شک دارم که محدثه گوشی رو برداشت یانه. ولی فکر کنم گوشی رو برداشت و به مدت 16 ثانیه صحبت کرده. شاید میگفته:الو الو. الو الو.مزاحم برو گمشو! باور کنید هنوز هم نیمدونم محدثه گوشی رو برداشته بود یانه. ساعت 5:16 زنگ زده بودم. این یارو هم اومد و کرمش رو به ما ریخت و رفت. ساعت شده بود5:22 دقیقه. دقیقا ساعت 5:21 هم محدثه یه میس کال به من داده بود. حتما منظورش این بود که :کاری داشتید؟ به شانس بدم لعنت فرستادم. ذهنم خیلی پریشون شده بود و تقریبا همه چیز رو فراموش کرده بودم. ولی بازم به خدا توکل کردم و شماره رو گرفتم. تا یک بوق خورد قطع کرد!. تماس من رو رد داد داشتم دوباره زنگ میزدم که اس ام اس ازش رسید که: کار داشتید؟ من هم توی جواب نوشتم که:بله.لطفا بردار . و زنگ زدم ولی دوباره رد کرد و اس ام اس بعدی رو داد. شما؟ من هم تو جواب گفتم که:اذیت نکن-کارت دارم. آشنام.لطفا . و دوباره زنگ زدم. اما بازم رد داد! اس ام اس بعدی رو دادکه: شماااااااااا؟ (این که اینقدر اااااا طولانی هست مثل اینکه خیلی عصبانی شده بود و اینطوری نوشته که زودتر خودم رو معرفی بکنم) من هم توی جواب گفتم که: تو رو خدا محد3.به خدا غریبه نیستم.فقط 3 دقیقه مزاحمت میشم. و دوباره بهش زنگ زدم. بازم تماسم رو رد کرد.اعصابم دیگه داشت خورد میشد.چرا رد میکنه؟ اس ام اس دیگه نداد.دوباره زنگ زدم و دوباره رد داد. یه اس ام اس دیگه نوشتم و فرستادم: دارم از سرما می میرم.از فامیلا هستم.جون داداشت زنگ زدم.بازم رد داد.دیگه گفتم بذار خودم رو معرفی کنم.اس ام اس دادم که: ح هستم.بردار بهت میگم. تو رو خدا اینقدر اذیتم نکن دیگه خودم رو معرفی کردم.مگه اینکه ابله باشه و نفهمه. آخه توی فامیل فقط من هستم که اسمم با ح شروع میشه.این اس ام اس رو که دادم بازم زنگ زدم.بازم رد داد!! اس ام اس بعدی رو دادم: حمید هستم. کار خصوصی دارم باهات محد3 دیگه خودم رو به طور کامل معرفی کردم. چند ثانیه گذشت، جواب تایید اس ام اس برام نرسید. بازم صبر کردم، بازم تایید برام نیومد. حدس زدم که گوشی رو خاموش کرده. سریع زنگ زدم و فهمیدم که حدسم درست بوده. گوشی رو خاموش کرده بود و دیگه نمیخواست اس ام اس و زنگهای من رو تحمل کنه. اعصابم خیلی خرد شده بود. داغون داغون بودم.آخه چرا اینطوری شد؟من که اصلا نمیخواستم اس ام اس بازی کنم. فقط میخواستم بهش زنگ بزنم که علت ناراحتی دیشبش رو ازش بپرسم و اگه یه کاری کردم که ناراحت شده ازش عذرخواهی بکنم.همین.اصلا قصد اس ام اس بازی رو نداشتم. این اس ام اس رو که دادم صدای اذان رو شنیدم.الله اکبر میگفت. ولی من اصلا حواسم به اذان نبود و رفتم یه جایی نشستم.خیلی بدجور به فکر فرو رفتم. تقریبا 15 دقیقه یا 20دقیقه طول کشید که یدفعه تایید آخرین اس ام اس برام رسید. فهمیدم که گوشی رو روشن کرده. یه اس ام اس نوشتم : نماز قبول باشه. یه مثقال به فکر منم باش. اگه باهات حرف نزنم می میرم. فکر کنم اینجا بازم بهش زنگ زدم.مطمئن نیستم. شاید هم زنگ نزدم. چند ثانیه طول کشید که جوابم رو داد: زودتر. جدی میگم (در جواب اینکه دارم می میرم گفت :زودتر. یعنی زودتر برو بمیر) این کلمه"زودتر" رو اصلا نفهمیدم منظورش چی هست.سرم داغ بود و فقط فهمیدم که نمیخواد که من زنگ بزنم. اس ام اس بعدی رو نوشتم و فرستادم: چرا؟این حرفا رو نزن. مگه من چیکار کردم؟ غلط کردم هرچی کردم.فقط بردار این رو فرستادم و زنگ زدم. بازم رد داد.تو همون اولین بوق. اس ام اس فرستاد که: من با تو کار ندارم!اس ام اس هم نده کار دارم. ای بابا.دیگه فهمیدم تلاشم بی فایده هست و اصلا نباید باهاش این همه کل کل میکردم. از همون وقتی که گوشی رو خاموش کرد دیگه باید بی خیالش میشدم. بغض گلوم رو گرفته بود. اس ام اس آخری رو نوشتم و فرستادم. گفتم تیر آخرم رو بزنم. شاید به هدف بخوره.برای اولین بار توی 3 سال بهش گفتم:دوستت دارم باشه. مزاحمت دیگه نمیشم. ولی بازم تو قلب منی و دوست دارم. حتی اگه منو بکشی فکر کردم شاید با این حرفم یه کم دلش به حالم بسوزه یا اینکه اجازه بده باهاش حرف بزنم. چند ثانیه طول کشید و تایید اس ام اس برام نرسید. فهمیدم که گوشی رو خاموش کرده.زنگ زدم و مطمئن شدم که خاموش کرده. همونجا دیگه بریدم. کاغذی رو که آماده کرده بودم رو پاره پوره کردم. داشتم به هرچی دور و برم بود لقد میزدم تنها چیزی که سالم موند همین موبایلم بود و و هرچی دور و برم بود رو پرت کردم و انداختمشون دور. چقدر برای اون کاغذ زحمت کشیدم. چقدر تمرین کردم .گفتم شاید قدم موفقی بر میدارم ولی زهی خیال باطل. همونجا یه جایی نشستم و یه جا خیره شدم. خدا چرا اینطوری شد؟ بلند شدم و رفتم مسجد.خواستم وضو بگیرم و برم نماز بخونم ولی به شانس بد من وضوخونه رو بسته بودن. همه چیز تو این هفته بر خلاف میل من بودو برخلاف شانس من.وقتی رسیدم آخرین رکعت نماز جماعت بود و من نشستم اون آخر. نماز تمام شد. چند دقیقه همینطور که داشتم فکر میکردم دیدم تایید اس ام اسم رسید. یعنی موبایلش رو روشن کرد. چند ثانیه طول کشید که این جواب رو داد: مهم نیست. اس ام اس نده.باییی (در جواب اس ام اس من که گفته بودم:باشه. مزاحمت دیگه نمیشم. ولی بازم تو قلب منی و دوست دارم. حتی اگه منو بکشی) این اس ام اس دیگه تیری بود که خیلی قشنگ و خوشگل اومد و رسید به قلبم و قلبم رو تیکه پاره کرد. اس ام اس رو که خوندم افتادم زمین. تقریبا 5 یا 10دقیقه همونطور بودم. بعد بلند شدم و رفتم خونه. توی یکی از اس ام اس هام به محدثه نوشته بودم که: تو رو خدا بردار. اگه باهات صحبت نکنم می میرم. محدثه شاید فکر کنه که مردن یعنی با چاقو به شکم کسی زدن.مردن شاید از بالای ساختمون پرت شدن. ولی برای من مردن فقط از بین رفتن جسم نیست.بعضی مواقع جسم زنده میمونه ولی روحه که می میره. روح من مرده بود. به نظر شما کسی که 3 ساعت پشت سر هم گریه کنه روحش زنده هست؟ کسی که از اون لحظه تا همین الان لبخند به لبش نیومده(30ساعت) زندست؟ و قطعا تا حداقل یکی دو هفته لبخند روی لبام نخواهد آمد.کسی که از اون موقع تا حالا یک کلمه با مادرش صحبت نکرده زندست؟قطعا تا چند روز اصلا حال و حوصله حرف زدن با هیچکسی رو ندارم. محدثه اگه این بلاهایی که سرم میومد رو می دیدید میفهمید که من راست میگفتم.من مردم .مردم از اینکه باهاش صحبت نکردم و بهم ظلم کرد. تصمیم گرفتم که شب بهش اس ام اس بدم و. با اینکه خیلی از دستش عصبانی بودم ولی گفتم که: از اینکه با اس ام اس هام و تماسهام مزاحم تو و درس خوندنت شدم خودم هم ناراحتم. الان هم پشیمونم. ببخشید گفتم این رو ساعت 10:30شب بهش بدم. ولی ساعتای نزدیک 10 بود که به عصبانیت محدثه فکر میکردم. آخه محدثه چرا عصبانی بود؟ شاید خداییش اونجا سر یه مسئله ای که به تو هیچ ربطی نداره عصبانی بوده و تو هم همش گیر میدادی و زنگ میزدی و اس ام اس میدادی. شاید الان هم سر یه مسئله دیگه ناراحت و عصبانی هست و این حرف تو هم نمک روی زخم میشه. تصمیم گرفتم که اس ام اس رو ندم و بذارمش برای دو سه روز دیگه. الان هم که دارم اینا رو می نویسم تصمیم گرفتم که اس ام اس رو شنبه بفرستم. شنبه ساعتای نزدیک 5.مثل سابق.زمانی که داداش و باباش نیست. میدونم برام دعا کردید، ولی بازم دعا کنید که دسته گلی که به آب دادم رو درست کنم. بتونم قضیه رو بخیر بگذرونم. ساعت تقریبا 8شب هست.یک روز تمام گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاده.نه من کاری کردم و نه محدثه کاری کرده. اگه یه وقت روابطمون خوب شد تا عذرخواهی اون شب رو ازش نگیرم ول کنش نیستم. الان هم یه برنامه دیگه دارم. اگه این اس ام اس هم کارساز نبود، میرم سراغ راه آخر. تلفنی که صحبت نمیکنه، اس ام اس هم که نمیده، قطعا حضوری هم من رو پس میزنه. یه راه میمونه:نامه. فکر کنم سه چهار هفته دیگه روز ولنتاین هست.اون موقع روز خوبی هست.میخوام اون روز رو با یک نامه اوضاع رو روبراه کنم. تمام حرفام رو توش می نویسم. اگه بشه شاید تقریبا 5-6 صفحه آچهار رو پر بکنم. این کارها فقط باعث یک کار خیر شد. برای اولین بار جرئت کردم که بهش بگم:دوستت دارم. به نظرم دیگه ترسم ریخته و الان دیگه از هیچی نمی ترسم. حتی اینقدر باجرئت شدم که میتونم زل بزنم تو چشماش و بگم :دوستت دارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 18:48 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||
|
|
|
|
|
یه جا یه نوشته ای رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد.تو موبایلم نوشتم ولی امروز که رفتم دیدم حذف شده.تقریبا منظورش این خط پایین بود: امروز را غنیمت شمرده و عشقتان را به یارتان بگویید، شاید فردا در شما احساسی باشد ولی یار نباشد. خدا مگه من چی کار کردم؟چرا محدثه با من این کارها رو میکنه؟ چی فکر میکردم چی شد.روز برفی زیبام تبدیل شد به بدترین روز عمرم. تو عمرم به این بدی ندیدم. روزگار چقدر زود و راحت برمیگرده. ممنون بچه ها که دعا کردید. من برم به فکر همون زنده به گور کردن خودم باشم.ولی قبلش میام و میگم که چه اتفاقی افتاد. یعنی به پایان رسید عشق 3 ساله ام؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 21:26 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز، روز موعود یا پایانی ست بر غمهای دل شکسته ی من، یا آغازی ست برای زنده به گور شدن. دعا کنید که قسمت اول محقق بشه.به دعاهای همتون احتیاج دارم امشب دیگه همه چیز تمام میشه.یا خوب خوب میشم، یا بد بد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 0:29 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب "نخود" (تنها خوابی که در خونه محدثه دیدم!) همین امروز از یک سفری اومدم که کلی بهش امید داشتم و میخواستم اون سفر رو "سکوی پرتاب" برای اقدامات آینده ام بکنم و خیلی هم شور و شوق داشتم که دومین تیر زهردارم رو بزنم ولی نشد که نشد. فقط میشه یه اسم به این سفر داد = سفری بدون حتی یک رهاورد خب بگذریم.الان اعصاب درست و حسابی ندارم و ذهنم خیلی بدجور آشفته هست. فقط این مطالب رو بهتون گفتم که بگم برگشتم و سفر خیلی مزخرفی داشتم و انشالله همین روزا شرح گزارش سفر رو میارم به وبلاگ. همونطور که گفتم حالم خیلی بدجور خرابه.همش دنبال این هستم که سرم رو گرم کنم تا از این حالت مزخرف بیام بیرون. گفتم بیام اینجا و یک خواب از محدثه بگم. ![]() وقتی خونه محدثه اینا رسیدم ساعت تقریبا 5 بود. شب اول چون خیلی ذوق و شوق داشتم خواب خیلی قشنگی دیدم. ساعت 3یا4 نصف شب بود که از خواب بیدار شدم و از شوق اون خواب داشتم کیفففف میکردم. خواب خیلی قشنگی بود و همون موقع داشتم مزه اون نخود (حالا میخونید و میفهمید که نخود چیه) روی لبام بود و تک تک لحظات خواب رو به یاد داشتم ، اما چون میدونستم تا صبح ممکنه اصلا به کل فراموش کنم که حتی خوابی دیده باشم! تصمیم گرفتم که خواب رو بنویسم. نه کل خواب رو،بلکه فقط صحنه های مهمش رو. با این کار ،یعنی نوشتن صحنه های مهم، نکات برجسته خواب رو میتونستم فردا به یاد بیارم و به کمک اونا نکات ریزه تر و کوچک تر رو هم بوسیله اونا به خاطرم خواهد برگشت. توی یه ورق کاغذ این جملات رو نوشتم:بوس،لب، گیر الکی!! الان که به یاد اون وقت فکر میکنم می بینم که عجب اشتباهی کردم.چرا آخه همین 3 کلمه؟ خب چرا کل ماجرا رو ننوشتی؟ چرا ننوشتی برای چی اون اتفاق افتاد؟ چرا ننوشتی اونجا چیکار میکردی؟چرا؟چرا؟ صبح که بیدار شدم ،نه تنها خواب رو فراموش نکردم،بلکه تک تک لحظات خواب رو به یاد داشتم و میدونستم که دلیل اینکه محدثه رو بوسیدم چی بود!! (مای گاد)الان بازم به خودم لعنت می فرستم که چرا اون لحظه کل خواب رو روی کاغذ ننوشتم. در اون لحظه یک خط دیگه به جملاتی که در توصیف خواب داشتم اضافه کردم، مزه نخود!! (حالا میخونید و میفهمید که نخود چیه!!) اما متاسفانه الان بعد از حدود 2-3 روز بعد از اون خواب، فقط همون لحظه های مهم یعنی بوس و لب رو یادمه و جزئیات بیشتر رو اصلا یادم نیست. خب بگذریم. حالا خواب چی دیدم؟؟ -------------------- تو خونه محدثه اینا بودیم.محدثه تو اتاق خواب بود و من هم رفتم اونجا.اصلا یادم نیست که چطور شد و چرا من رفتم اتاق و چه اتفاقی افتاد که من همش به محدثه کرم میریختم! همش موهاش رو می کشیدم و همش دست میزدم بهش و خلاصه اینکه خیلی اذیتش میکردم. محدثه یدفعه گفت: خب خب، دیگه چی بلدی؟ اونجا بود که صورتم رو خم کردم و یک بوسسس خوشگل از گونه سمت چپ صورتش گرفتم!! یدفعه هم من شک زده شدم و هم محدثه. بعدش گفت، آفرین.دیگه چی؟ (مطمئنم که "دیگه چی" نگفت.یادمه که یه چیزی گفت شبیه این "دیگه چی" ولی اصلا یادم نمیاد.) همونجا بود که یه کار خفنی کردم که تا حالا تو خوابهام نکرده بودم. یه بوس کوچیک از لباش گرفتم و لب پایینی اش رو بین دو لبم قرار دادم. به خدا مزه اون لب پایینی ش تا 2 روز روی لبهای من بود.لبش اینقدر کوچیک بود که همون توی خواب یاد "نخود"افتادم. برای اینکه بخواین بفهمین من چه حسی داشتم یه نخود (نخود درشت) رو بردارید و بذارید بین دو لبهاتون. اونوقت میفهمید که من چه حس قشنگ و خوشگلی داشتم. بعد از اون لحظه محدثه دیگه خفه شد. (به خدا بهترین حرفی که میشه گفت همین "خفه شد" هست.چون بر خلاف دفعه های قبلی که یه چیزی می پروند و مثلا میگفت:دیگه چی؟ ایندفعه دیگه هیچی نگفت) بنده خدا بعد از اون اتفاق خشکش زد.کاملا چشماش گرد شده بود و متعجب از کاری که من کردم! البته خود من هم متعجب شده بودم.همونجا از اتاق بیرون اومدم و داشتم کفشهام رو می پوشیدم که از خونه شون برم. یادمه در رو باز کردم و از خونه رفتم بیرون.وقتی برگشتم و میخواستم در رو ببندم دیدم محدثه از اتاق اومده بیرون و همونطور با حالت تعجب داره من رو نگاه میکنه!! نگاهش خیلی قشنگ بود.این قطعه از پازل گم شده و من فکر کنم که همونجا در رو بستم و از خونه شون رفتم! خب، این از خوابی که شبی که خونه محدثه بودم دیدم.شبی که تنها فاصله جای خواب من با جای خواب محدثه تنها 3یا4 متر فاصله داشت و فقط چند ردیف آجر بود که دیواری بین من و محدثه ایجاد کرده بود. چه لذتی داره دیدن این خواب در حالیکه تنها با چند متر با محدثه فاصله داری. خدایا،محدثه هم خواب من رو می بینه؟ اون شب محدثه چه فکری داشت؟ خدایا من میخوام از ذهنش خبردار بشم. توی این خواب برای اولین بار توی خوابهام مانند فیلمها از محدثه لب گرفتم! اولین بار اولین بار . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 18:52 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||
|
|
|
|
|
خوابی در مورد محدثه: 9 دی ماه 89 چون حالم خیلی خرابه و نمیتونم گزارش سفر رو بگم،تصمیم گرفتم 2 تا خواب که اخیرا دیدم رو که خیلی برام قشنگ بود رو بنویسم تا از لحاظ روحی حالم بهتر بشه و بعدش بتونم بنویسم. زیاد نگران نباشید، این حالت رو من 3 ساله تقریبا 10بار تجربه کردم.میدونم که این حالت فقط 3 یا حداکثر 4 روز تداوم داره. 2 تا خواب.یکی برای 9دیماه و یک خواب هم در حین سفر به خونه محدثه اینا که در پست بعدی نوشتم. این خواب برای 9 دیماه هست ولی چون امتحان داشتم و نمیتونستم به اینترنت بیام، روی یه تیکه کاغذ نوشتم تا یادم نره.الان هم با تقریبا 10روز تاخیر بالاخره تونستم این خواب رو بفرستم به وبلاگ دیشب خیلی خیلی خسته بودم.نزدیک 2-3 ساعت زودتر از همیشه خوابم برد یه خوابی دیدم که الان خیلی خیلی کمرنگ در ذهنم هست و خیلی یادم نیست.فقط یادمه که توی اتاقی بودم . توی اتاق تنها بودم و یکدفعه محدثه در رو باز کرد.تا اومد تو هردومون آنچنان ذوق زده شدیم و آنچنان خوشحال که سر از پا نمیشناختیم. سریع من بغلش کردم و همینطور بوسیدمش و با هم خوابیدیم. (فکر بد نکنید، فقط داشتم می بوسیدمش ) بعدش رو دیگه اصلا یادم نیست.اصلا نمیدونم چی کار کردم. ولی الان مطمئنم که اون لحظه ای که وارد اتاق شد و همدیگر رو داشتیم می بوسیدیم، محدثه خودش هم منتظر اون لحظه بود. یعنی یه حالی داشت که دلتنگم شده بود و من هم همینطور. حالتی که هر دومون شدیدا منتظر این لحظه بودیم. امروز طوری شده که با دیدن این خواب شدیدا به فکر محدثه هستم و خیلی دلتنگش شدم.البته امروز شارژ شارژم!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:50 توسط نام مستعار:حمید
|
|
||